گل در چمن رسید و قدم بر هوا گذاشت
جای دگر نیافت که بر رنگ پا گذاشت
۱تعمیر رنگ ز آب و گل اعتماد نیست
نتوان بنای عمر به دوش وفا گذاشت
۲عمریست خاک من به سر من فتاده است
این گرد دامن تو ندانم چرا گذاشت
۳واماندهٔ قلمرو یأسم چو نقش پا
زین دشت هرکه رفت مرا بر قفا گذاشت
۴میخواست فرصت از شرر کاغذ انتخاب
رنگ پریده بر ورقم نقطهها گذاشت
۵رفتم ز خویش لیک به دوش فتادگی
برخاستن غبار مرا بیعصا گذاشت
۶هرجا روی غنیمت یکدم رفاقتیم
ما را نمیتوان به امید بقا گذاشت
۷با خود فتاد کار جهان از غرور عشق
آه این چه ظلم بود که ما را به ما گذاشت؟
۸زین گردن ضعیف که باریکتر ز موست
باید سر بریده به تیغ قضا گذاشت
۹آنرا که عشق از هوس هرزه واخرید
برد از سگ استخوان و به پیش هما گذاشت
۱۰بیدل عروج جاه خطرگاه لغزش است
فهمیده بایدت به لب بام پا گذاشت
۱۱