هرجا دلی تپیدن شوق خیال داشت
گرد به باد رفتهٔ من رقص حال داشت
۱روزی که عشق زد رقم ناتوانیام
چون خامه استخوان تنم مغز نال داشت
۲رازم ز بینقابی اظهار اشک شد
عریانی اینقدر عرق انفعال داشت
۳درکیش عشق ساز رهایی ندامت است
افسوس طایری که به دام تو بال داشت
۴امروز نیست داغ تو خلوت فروز دل
خورشید ریشه در دل ماه از هلال داشت
۵از دل به غیر شعلهٔ آهی نشد بلند
عرض سراسر چمنم یک نهال داشت
۶در بحر احتیاج که موجش تپیدن است
آسایشی که داشت لب بیسؤال داشت
۷بیهوده همچو صبح دمیدیم و سوختیم
فصل بهار بی نفسی اعتدال داشت
۸دل خون شد و کسی به فغانش نبرد پی
این چینی شکسته زبان سفال داشت
۹از دل غبار هستی موهوم شستهایم
رفت آنکه لوح آینهٔ ما مثال داشت
۱۰عمرم،کی آمدم که دهم عرض رفتنی
تهمت خرامیام قدم ماه و سال داشت
۱۱تنها نه بیدل از تپش آرام منزل است
هر بسمل، آشیان طرب، زبر بال داشت
۱۲