عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهیست
در هر مکان چو نقش نگین جای من تهیست
۱بیحرف ساز صوت و صداگل نمیکند
زین جا مبرهن است که این انجمن تهیست
۲چشمحریص و سیری جاه، این.چه ممکن است
هرچند شمع نور فشاند لگن تهیست
۳این خانهها که خار و خس انبار حرص ماست
چون حلقههای در همه بیرفتن تهیست
۴بر رمز کارگاه سخن پی نبردایم
تاکی زبان زپرده بگوید دهن تهیست
۵ضبط نفس غنیمت عشرت شمردنست
گر بوی گل قفس شکند این چمن تهیست
۶عمریست گوش خلق ز افسون ما و من
انباشتهست پنبه و جای سخن تهیست
۷ناموس شمع کشته به فانوس واگذار
دستی کز آستین به در آرم ز من تهیست
۸می در قدح ز بیکسی شیشه غافل است
چندانکه غربت است پر از ما، وطن تهیست
۹نتوان به هیچ پرده سراغ وصال یافت
بیدل ز بوی یوسف ما پیرهن تهیست
۱۰