رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست
یعنی پر شکسته به جایی رسنده نیست
۱عمریست موج گوهر ما آرمیده است
نبض نگه به دیده حیران جهنده نیست
۲افتادهایم در قدم رهروان بس است
ما راکه همچو آبله پای دونده نیست
۳گرد نیازم از سرکویت کجا روم
بسمل اگر پری بفشاند پرنده نیست
۴حسرت به نام بوسه عبث فال میزند
نقش تبسمی به نگین تو کنده نیست
۵از حرص بیقناعتی خاکیان مپرس
تا نام بندگی است خدایی بسنده نیست
۶بگذار تا هوس پر و بالی زند به هم
آنجاکه جلوه است نظرها رسنده نیست
۷میتازد از قفای هم اجزای کاینات
این مشت خاک غیر عنان فکنده نیست
۸چون سایه باش یک قلم آیینهٔ نیاز
آن را که سجده جزو بدن نیست بنده نیست
۹چون صبح این دری که به رویت گشودهاند
پاشیدن غبار نفسهاست خنده نیست
۱۰ای بیکسی بنال به دردیکه خون شوی
عمریست رنگ باختهایم وپرنده نیست
۱۱بیدل چه انتظار وکدام آرزوی وصل
چشم به خواب رفتهٔ بختم برنده نیست
۱۲