راحت کجاست گر دلت از خویش رسته نیست
درآتش است نعل سپندیکه جسته نیست
۱جز وحشت از متاع جهان برنداشتیم
بر ما مبند تهمت باری که بسته نیست
۲دیوانهٔ تصرف دشت محبتم
خاری نیافتمکه به پایی شکسته نیست
۳صد رنگ جیب غنچه وگاب واشکافتیم
رنگینیی به الفت دلهای خسته نیست
۴افسون حیرتم ز تو قطع نظر نکرد
پیچیده است رشتهٔ سازم گسسته نیست
۵افسردگی به شعلهٔ همت چه میکند
خورشید زبر خاک هم از پا نشسته نیست
۶دل جمع کن، به حاصل اسباب پر مناز
گل را حضورغنچه درآغوش دسته نیست
۷در کارخانهای که شکست آب و رنگ اوست
کار دگر چو بستن دل دست بسته نیست
۸بیدل به طبع بیخودیات بوی راحتیست
رنگیشکستهایکه بهرنگ شکسته نیست
۹