اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت
حسن فروغ مهر نقاب هلال داشت
۱شیرازهٔ غبار هوسگشت خجلتم
خاکم تسلی از عرق انفعال داشت
۲دل رفت از برم به فسون هوای وصل
این غنچه درگشودن آغوش بال داشت
۳از خودرمیده نیست عروج دماغ من
جامم نظر زگردش چشم غزال داشت
۴تخم ادب به ریشهٔ شوخی نمیزند
موجگهر زبانی اگر داشت لال داشت
۵حسنت به داد حیرت آبینه میرسد
آخر لب خموشی ما هم سؤال داشت
۶دل را غم وداع تو در خون نشانده بود
حال خوشی نداشتکهگویم چه حال داشت
۷درکیش عشق ساز رهایی ندامت است
افسوس طایریکه به دام تو بال داشت
۸پرگویی من آفت آگاهی دل است
آیینه بود تا نفسم اعتدال داشت
۹مردیم و از غبار دو عالم به در زدیم
ای عافیت ببالکه هستی وبال داشت
۱۰غارتگر بهار نشاطم شکفتگیست
تا غنچه بود دل چمنی در خیال داشت
۱۱بیدل هزار جلوه در آیینهات گذشت
آن شخصکوکه این همه عرض مثال داشت
۱۲