آخر سیاهی از سر داغم بهدر نرفت
زین شب چوموی چینی امید سحر نرفت
۱درهستی وعدم همه جا سعی مطلبی است
از ریشه زیر خاک تلاش ثمر نرفت
۲نومید اصل رفت جهانی به ذوق فرع
تا وضع قطره داشت ز دریاگهر نرفت
۳از بسکه تنگ بودگذرگاه اتفاق
چون سبحه خلق جزبه سریکدگرنرفت
۴بر شعلهها ز پردهٔ خاکستر است ننگ
کاوارگی سریستکه در زیر پر نرفت
۵از هیچ جاده منزل عشق آشکار نیست
فرسود سنگ وپی به سراغ شررنرفت
۶درکوچهٔ سلامت دل، پا شمرده نه
زین راه بیادب نفس شیشهگر نرفت
۷آنجاکه نامهٔ رم فرصت نوشتهاند
ما رفتهایم قاصد دیگر اگر نرفت
۸گرمحرمی، به ضبط نفسکوشکز ادب
حرف به حق رسیده زلب پیشترنرفت
۹زین خاکدان که دامن دلها گرفته است
خلقی زخویش رفت و به جای دگرنرفت
۱۰بر حرص، پشت پا زدم اما چه فایده
گردی فشاندهام که ز دامان تر نرفت
۱۱بیدل ز دل غبار علایق نمیرود
سر سوده شد چو صندل واین دردسر نرفت
۱۲