دل ماند بیحس و غمت افشانده بال رفت
این ناوک وفا همه جا پوستمال رفت
۱خلقی ازین بساط به وهم گذشتگی
بینقش پا چو قافلهٔ ماه و سال رفت
۲زین دشت گرد ناقهٔ دیگر نشد بلند
هرمحملیکه رفت به دوش خیال رفت
۳زردوستان تهیهٔ راه عدم کنید
قارون به زیر خاک پی جمع مال رفت
۴ناایمنی نبرد زگوهر حصار موج
سرها به زانوی عدم از زیر بال رفت
۵گر شرم داری از هوس جاه شرم دار
تا قطره شد گهر عرق انفعال رفت
۶بیدستگاهی، آفت آثار مرد نیست
نارفتنی است خط اگر از خامه نال رفت
۷موجگهر، چه واکشد از معنی محیط
حرفی که داشتم به زبانهای لال رفت
۸اشکم به دیده محملانداز برق داشت
گفتم نگاهی آب دهم بر شکال رفت
۹تصویر تیرهبختی من میکشید عشق
از هند تا فرنگ، قلم بر زگال رفت
۱۰ای چینی اینقدر به طنین موی سر مکن
فغفور در اعادهٔ ساز سفال رفت
۱۱بیدل دلیل مقصد عزت تواضع است
زبن جاده ماه نو به جهانکمال رفت
۱۲