بعد از این باید سراغ من ز خاموشی گرفت
داشتم نامی در این یاران فراموشی گرفت
۱پردهٔ ناموس هستی بود آغوش کفن
از نفس آیینه تنگ آمد نمدپوشی گرفت
۲دوستان را ما و تو افکند دور از یکدگر
این غبار آخر سر راه به همجوشی گرفت
۳گر به این آهنگ جوشد نغمهٔ ساز وفاق
صور خواهد چون طنین پشه سرگوشی گرفت
۴الفت دلها فشار توأم بادام داشت
عبرت اینجا باج تنگی از هماغوشی گرفت
۵برنگشت از دشت استغنا غبار رفتهام
از که پرسم دامن نازی که بیهوشی گرفت
۶شکر کن بیدل که در توفان نیرنگ شعور
عالمی شد غرق و دست ما قدحنوشی گرفت
۷