جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
چه سنگین بود یارب سایهی دیوار مژگانت
۱تحیر بر سراپای تو واکردهست آغوشی
که چون طاووس نتوان دید بیرون گلستانت
۲کدورت تا نچیند جوهر شمشیر استغنا
بهجای خون عرق میریزد از زخم شهیدانت
۳بهارت را فسون اختراعی بود مستوری
قبای ناز چون گل کرد پیش از رنگ عریانت
۴مگر پشت لبی خواهد تبسم سبز کرد امشب
قیامت بر جگر میخندد از گرد نمکدانت
۵به شوخیهای استغنا نگهواری تغافل زن
سرشکم لغزشی دارد نیاز طرز مستانت
۶سواد ناز روشن کرد حسن از سعی تعمیرم
سفالی یافت در گِل کردن این خاک ریحانت
۷چه نیرنگ است سامان تماشاخانهٔ هستی
مژه بر خویش واکردم جهانی گشت حیرانت
۸شکست دل به آن شوخی ز هم پاشید اجزایم
که گلکرد از غبارم گَردهٔ تصویرِ پیمانت
۹به رنگی گل نکردم کز حجابت برنیاوردم
مصور داشت در نقشم کشیدنهای دامانت
۱۰حریف معنی تحقیق، آسان کس نشد، بیدل
چو تار سبحه چندین نقب میخواهد گریبانت
۱۱