تو را دانش و دین رهاند درست
درِ رستگاری ببایدت جست
۱وگر دل نخواهی که باشد نژند
نخواهی که دائم بُوی مستمند
۲به گفتارِ پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی
۳چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی
۴که خورشید بعد از رسولانِ مِه
نتابید بر کس ز بوبکر بِه
۵عمر کرد اسلام را آشِکار
بیاراست گیتی چو باغِ بهار
۶پس از هر دو آن بود عثمان گزین
خداوند شرم و خداوند دین
۷چهارم علی بود جفت بتول
که او را به خوبی ستاید رسول
۸که من شهر علمم علیم در است
درستْ این سخنْ قولِ پیغمبر است
۹گواهی دهم کاین سخنها از اوست
تو گویی دو گوشم پُرِ آوازِ اوست
۱۰علی را چنین گفت و دیگر همین
کز ایشان قوی شد به هر گونه دین
۱۱نبیّْ آفتاب و صحابان چو ماه
به همبستهٔ یکدگر راست راه
۱۲منم بندهٔ اهل بیت نبی
ستایندهٔ خاک پای وصی
۱۳حکیمْ این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج از او تندباد
۱۴چو هفتاد کشتی بر او ساخته
همه بادبانها بر افراخته
۱۵یکی پهنْ کشتی به سانِ عروس
بیاراسته همچو چشم خروس
۱۶محمّد بدو اندرون با علی
همان اهل بیتِ نبیّ و ولی
۱۷خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید
۱۸بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن
۱۹به دل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دو یار وفی
۲۰همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر
۲۱خداوندِ جویِ می و انگبین
همان چشمهٔ شیر و ماءِ معین
۲۲اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای
۲۳گرت زین بد آید گناهِ من است
چنین است و اینْ دین و راهِ من است
۲۴بر این زادم و هم بر این بُگْذرم
چنان دان که خاکِ پیِ حیدرم
۲۵دلت گر به راه خطا مایل است
تو را دشمن اندر جهانْ خودْ دل است
۲۶نباشد جز از بیپدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
۲۷هر آنکس که در جانش بغض علیست
از او زارتر در جهان زار کیست؟
۲۸نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرهان
۲۹همه نیکیات باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بُوی همنورد
۳۰از این در سخن چند رانم همی
همانا کَرانش ندانم همی
۳۱