پس آگاهی آمد به نزد گراز
که زو بود خسرو به گرم و گداز
۱فرستاد گویندهای را ز روم
که در خاک شد تاج شیروی شوم
۲که جانش به دوزخ گرفتار باد
سر دخمهٔ او نگون سار باد
۳که دانست هرگز که سرو بلند
به باغ از گیا یافت خواهد گزند
۴چو خسرو که چشم و دل روزگار
نبیند چنو نیز یک شهریار
۵چو شیروی را شهریاری دهد
همه شهر ایران به خواری دهد
۶چنو رفت شد تاجدار اردشیر
بدو شادمان جان برنا و پیر
۷مرا گر ز ایران رسد هیچ بهر
نخواهم که بر وی رسد باد شهر
۸نبودم من آگه که پرویز شاه
به گفتار آن بدتنان شد تباه
۹بیایم کنون با سپاهی گران
ز روم و ز ایران گزیده سران
۱۰ببینیم تا کیست این کدخدای
که باشد پسندش بدین گونه رای
۱۱چنان برکنم بیخ او را ز بن
کزان پس نراند ز شاهی سخن
۱۲نوندی برافگند پویان به راه
به نزدیک پیران ایران سپاه
۱۳دگرگونه آهنگ بدکامه کرد
به پیروز خسرو یکی نامه کرد
۱۴که شد تیره این تخت ساسانیان
جهانجوی باید که بندد میان
۱۵توانی مگر چارهای ساختن
ز هرگونه اندیشه انداختن
۱۶بجویی بسی یار برنا و پیر
جهان را بپردازی از اردشیر
۱۷ازان پس بیابی همه کام خویش
شوی ایمن و شاد زارام خویش
۱۸گر ایدون که این راز بیرون دهی
همی خنجر کینه را خون دهی
۱۹من از روم چندان سپاه آورم
که گیتی به چشمت سیاه آورم
۲۰به ژرفی نگهدار گفتار من
مبادا که خوار آیدت کار من
۲۱چو پیروز خسرو چنان نامه دید
همه پیش و پس رای خودکامه دید
۲۲دل روشن نامور شد تباه
که تا چون کند بد بدان زادشاه
۲۳ورا خواندی هر زمان اردشیر
که گوینده مردی بد و یادگیر
۲۴برآسای دستور بودی ورا
همان نیز گنجور بودی ورا
۲۵بیامد شبی تیره گون بار یافت
می روشن و چرب گفتار یافت
۲۶نشسته به ایوان خویش اردشیر
تنی چند با او ز برنا و پیر
۲۷چو پیروز خسرو بیامد برش
تو گفتی ز گردون برآمد سرش
۲۸بفرمود تا برکشیدند رود
شد ایوان پر از بانگ رود و سرود
۲۹چو نیمی شب تیره اندرکشید
سپهبد می یک منی در کشید
۳۰شده مست یاران شاه اردشیر
نماند ایچ رامشگر و یادگیر
۳۱بد اندیش یاران او را براند
جز از شاه و پیروز خسرو نماند
۳۲جفا پیشه از پیش خانه بجست
لب شاه بگرفت ناگه به دست
۳۳همیداشت تا شد تباه اردشیر
همه کاخ شد پر ز شمشیر و تیر
۳۴همه یار پیروز خسرو شدند
اگر نو جهانجوی اگر گو بدند
۳۵هیونی برافگند نزد گراز
یکی نامهای نیز با آن دراز
۳۶فرستاده چون شد به نزدیک او
چو خورشید شد جان تاریک اوی
۳۷بیاورد زان بوم چندان سپاه
که بر مور و بر پشه بر بست راه
۳۸همیتاخت چون باد تا طیسفون
سپاهش همه دست شسته به خون
۳۹ز لشکر نیارست دم زد کسی
نبد خود دران شهر مردم بسی
۴۰