برفت و بیامد به ایوان خویش
همه شب همی ساخت درمان خویش
۱پراندیشه آن شب به ایوان بخفت
بخندید و آن راز با کس نگفت
۲به شبگیر چون تاج بر سر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد
۳بفرمود تا لنبک آبکش
بشد پیش او دست کرده به کش
۴ببردند ز ایوان به راهام را
جهود بداندیش و بدکام را
۵چو در بارگه رفت بنشاندند
یکی پاکدل مرد را خواندند
۶بدو گفت رو بارگیها ببر
نگر تا نباشی به جز دادگر
۷به خان به راهام شو بر گذار
نگر تا چه بینی نهاده بیار
۸بشد پاکدل تا به خان جهود
همه خانه دیبا و دینار بود
۹ز پوشیدنی هم ز گستردنی
ز افگندنی و پراگندنی
۱۰یکی کاروانخانه بود و سرای
کزان خانه بیرون نبودیش جای
۱۱ز در و ز یاقوت و هر گوهری
ز هر بدرهای بر سرش افسری
۱۲که داننده موبد مر آن را شمار
ندانست کردن بسی روزگار
۱۳فرستاد موبد بدانجا سوار
شتر خواست از دشت جهرم هزار
۱۴همه بار کردند و دیگر نماند
همی شاددل کاروان را براند
۱۵چو بانگ درای آمد از بارگاه
بشد مرد بینا بگفت آن به شاه
۱۶که گوهر فزون زین به گنج تو نیست
همان مانده خروار باشد دویست
۱۷بماند اندران شاه ایران شگفت
ز راز دل اندیشهها برگرفت
۱۸که چندین بورزید مرد جهود
چو روزی نبودش ز ورزش چه سود
۱۹ازان صد شتروار زر و درم
ز گستردنیها و از بیش و کم
۲۰جهاندار شاه آبکش را سپرد
بشد لنبک از راه گنجی ببرد
۲۱ازان پس براهام را خواند و گفت
که ای در کمی گشته با خاک جفت
۲۲چه گویی که پیغمبرت چند زیست
چه بایست چندی به زشتی گریست
۲۳سوار آمد و گفت با من سخن
ازان داستانهای گشته کهن
۲۴که هرکس که دارد فزونی خورد
کسی کو ندارد همی پژمرد
۲۵کنون دست یازان ز خوردن بکش
ببین زین سپس خوردن آبکش
۲۶ز سرگین و زربفت و دستار و خشت
بسی گفت با سفله مرد کنشت
۲۷درم داد ناپاک دل را چهار
بدو گفت کاین را تو سرمایهدار
۲۸سزا نیست زین بیشتر مر ترا
درم مرد درویش را سر ترا
۲۹به ارزانیان داد چیزی که بود
خروشان همی رفت مرد جهود
۳۰