چو یوز شکاری به کار آمدش
بجنبید و رای شکار آمدش
۱یکی بارهای تیزرو بر نشست
به هامون خرامید بازی به دست
۲یکی بیشه پیش آمدش پردرخت
نشستنگه مردم نیکبخت
۳بسان بهشتی یکی سبز جای
ندید اندرو مردم و چارپای
۴چنین گفت کاین جای شیران بود
همان رزمگاه دلیران بود
۵کمان را به زه کرد مرد دلیر
پدید آمد اندر زمان نره شیر
۶یکی نعره زد شیر چون در رسید
بزد دست شاه و کمان درکشید
۷بزد تیر و پهلوش با دل بدوخت
دل شیر ماده بدوبر بسوخت
۸همان ماده آهنگ بهرام کرد
بغرید و چنگش به اندام کرد
۹یکی تیغ زد بر میانش سوار
فروماند جنگی دران کارزار
۱۰برون آمد از بیشه مردی کهن
زبانش گشاده به شیرین سخن
۱۱کجا نام او مهربنداد بود
ازان زخم شمشیر او شاد بود
۱۲یکی مرد دهقان یزدانپرست
بدان بیشه بودیش جای نشست
۱۳چو آمد بر شاه ایران فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز
۱۴بدو گفت کای مهتر نامدار
به کام تو باد اختر روزگار
۱۵یکی مرد دهقانم ای پاکرای
خداوند این جا و کشت و سرای
۱۶خداوند گاو و خر و گوسفند
ز شیران شده بددل و مستمند
۱۷کنون ایزد این کار بر دست تو
برآورد بر قبضه و شست تو
۱۸زمانی درین بیشه آیی چنین
بباشی به شیر و می و انگبین
۱۹بره هست چندانک باید به کار
درختان بارآور و سایهدار
۲۰فرود آمد از باره بهرامشاه
همی کرد زان بیشه جایی نگاه
۲۱که باشد زمین سبز و آب روان
چنانچون بود جای مرد جوان
۲۲بشد مهربنداد و رامشگران
بیاورد چندی ز ده مهتران
۲۳بسی گوسفندان فربه بکشت
بیامد یکی جام زرین به مشت
۲۴چو نان خورده شد جامهای نبید
نهادند پیشش گل و شنبلید
۲۵چو شد مهربنداد شادان ز می
به بهرام گفت ای گو نیکپی
۲۶چنان دان که مانندهای شاه را
همان تخت زرین و همگاه را
۲۷بدو گفت بهرام کآری رواست
نگارنده بر چهرها پادشاست
۲۸چنان آفریند که خواهد همی
مر آن را گزیند که خواهد همی
۲۹اگر من همی نیک مانم به شاه
ترا دادم این بیشه و جایگاه
۳۰بگفت این و زان جایگه برنشست
به ایوان خرم خرامید مست
۳۱بخفت آن شب تیره در بوستان
همی یاد کرد از لب دوستان
۳۲