چنان بد که از تازیان صدهزار
نبرده سواران نیزه گزار
۱برفتند و سالار ایشان شعیب
یکی نامدار از نژاد قتیب
۲جهاندار ایران سپاهی ببرد
بگفتند کان را نشاید شمرد
۳فراز آمدند آن دو لشکر بهم
جهان شد ز پرخاشجویان دژم
۴زمین آن سپه را همی برنتافت
بران بوم کس جای رفتن نیافت
۵ز باران ژوپین و باران تیر
زمین شد ز خون چون یکی آبگیر
۶خروشی برآمد ز هر پهلوی
تلی کشته دیدند بر هر سوی
۷سه روز و سه شب زین نشان جنگ بود
تو گفتی بریشان جهان تنگ بود
۸چهارم عرب روی برگاشتند
به شب دشت پیکار بگذاشتند
۹شعیب اندران رزمگه کشته شد
عرب را همه روز برگشته شد
۱۰بسی اسپ تازی به زین خدنگ
هم از نیزه و تیغ و خفتان جنگ
۱۱ازان رفتگان ماند آنجا به جای
به نزد جهاندار پور همای
۱۲ببخشید چیزی که بد بر سپاه
ز اسپ و ز رمح و ز تیغ و کلاه
۱۳ز لشکر یکی مرزبان برگزید
که گفتار ایشان بداند شنید
۱۴فرستاد تا باژ خواهد ز دشت
ازان سال و آن سال کاندر گذشت
۱۵