کنون آفرین جهانآفرین
بخوانیم بر شهریار زمین
۱ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر
بیاراست گیتی به داد و به مهر
۲نجوید جز از خوبی و راستی
نیارد بداد اندرون کاستی
۳جهان روشن از تاج محمود باد
همه روزگارانش مسعود باد
۴همیشه جوان تا جوانی بود
همان زنده تا زندگانی بود
۵چه گفت آن سراینده دهقان پیر
ز گشتاسپ وز نامدار اردشیر
۶وزان نامداران پاکیزهرای
ز داراب وز رسم و رای همای
۷چو دارا به تخت مهی برنشست
کمر بر میان بست و بگشاد دست
۸چنین گفت با موبدان و ردان
بزرگان و بیداردل بخردان
۹که گیتی نجستم به رنج و به داد
مرا تاج یزدان به سر بر نهاد
۱۰شگفتیتر از کار من در جهان
نبیند کسی آشکار و نهان
۱۱ندانیم جز داد پاداش این
که بر ما پس از ما کنند آفرین
۱۲نباید که پیچد کس از رنج ما
ز بیشی و آگندن گنج ما
۱۳زمانه ز داد من آباد باد
دل زیر دستان ما شاد باد
۱۴ازان پس ز هندوستان و ز روم
ز هر مرز باارز و آباد بوم
۱۵برفتند با هدیه و با نثار
بجستند خشنودی شهریار
۱۶چنان بد که روزی ز بهر گله
بیامد که اسپان ببیند یله
۱۷ز پستی برآمد به کوهی رسید
یکی بیکران ژرف دریا بدید
۱۸بفرمود کز روم و وز هندوان
بیارند کارآزموده گوان
۱۹بجویند زان آب دریا دری
رسانند رودی به هر کشوری
۲۰چو بگشاد داننده از آب بند
یکی شهر فرمود بس سودمند
۲۱چو دیوار شهر اندرآورد گرد
ورا نام کردند داراب گرد
۲۲یکی آتش افروخت از تیغ کوه
پرستندهٔ آذر آمد گروه
۲۳ز هر پیشهای کارگر خواستند
همی شهر ایران بیاراستند
۲۴به هر سو فرستاد بیمر سپاه
ز دشمن همی داشت گیتی نگاه
۲۵جهان از بداندیش بیبیم کرد
دل بدسگالان بدو نیم کرد
۲۶