چو آن نامه برخواند فور سترگ
برآشفت زان نامدار بزرگ
۱همآنگه یکی تند پاسخ نوشت
به پالیز کینه درختی بکشت
۲سر نامه گفت از خداوند پاک
بباید که باشیم با ترس و باک
۳نگوییم چندین سخن بر گزاف
که بیچاره باشد خداوند لاف
۴مرا پیش خوانی ترا شرم نیست
خرد را بر مغزت آزرم نیست
۵اگر فیلقوس این نوشتی به فور
تو نیز آن هم آغاز و بردار شور
۶ز دارا بدین سان شدهستی دلیر
کزو گشته بُد چرخ گردنده سیر
۷چو بر تخمهای بگذرد روزگار
نسازند با پند آموزگار
۸همان نیز بزم آمدت رزم کید
بر آنی که شاهانت گشتند صید
۹برینگونه عنوان برین سان سخن
نیامد بهما زان کیان کهن
۱۰منم فور وز فور دارم نژاد
که از قیصران کس نکردیم یاد
۱۱بدانگه که دارا مرا یار خواست
دل و بخت با او ندیدیم راست
۱۲همی ژندهپیلان فرستادمش
همیدون به بازی زمان دادمش
۱۳که بر دست آن بندهبر کشته شد
سر بخت ایرانیان گشته شد
۱۴گر او را ز دستور بد بد رسید
چرا شد خرد در سرت ناپدید
۱۵تو در جنگ چندین دلیری مکن
که با مات کوتاه باشد سخن
۱۶ببینی کنون ژنده پیل و سپاه
که پیشت ببندند بر باد راه
۱۷همی رای تو برترین گشتن است
نهان تو چون رنگ آهرمن است
۱۸به گیتی همه تخم زفتی مکار
بترس از گزند و بد روزگار
۱۹بدین نامه ما نیکویی خواستیم
منقش دلت را بیاراستیم
۲۰