چو آگاه شد لشکر از درد شاه
جهان گشت بر نامداران سیاه
۱به تخت بزرگی نهادند روی
جهان شد سراسر پر از گفتوگوی
۲سکندر چو از لشکر آگاه شد
بدانست کش روز کوتاه شد
۳بفرمود تا تخت بیرون برند
از ایوان شاهی به هامون برند
۴ز بیماری او غمی شد سپاه
که بیرنگ دیدند رخسار شاه
۵همه دشت یکسر خروشان شدند
چو بر آتش تیز جوشان شدند
۶همی گفت هرکس که بد روزگار
که از رومیان کم شود شهریار
۷فرازآمد آن گردش بخت شوم
که ویران شود زین سپس مرز روم
۸همه دشمنان کام دل یافتند
رسیدند جایی که بشتافتند
۹بمابر کنون تلخ گردد جهان
خروشان شویم آشکار و نهان
۱۰چنین گفت قیصر به آوای نرم
که ترسنده باشید با رای و شرم
۱۱ز اندرز من سربسر مگذرید
چو خواهید کز جان و تن برخورید
۱۲پس از من شما را همینست کار
نه با من همی بد کند روزگار
۱۳بگفت این و جانش برآمد ز تن
شد آن نامور شاه لشکرشکن
۱۴ز لشکر سراسر برآمد خروش
ز فریاد لشکر بدرید گوش
۱۵همه خاک بر سر همی بیختند
ز مژگان همی خون دل ریختند
۱۶زدند آتش اندر سرای نشست
هزار اسپ را دم بریدند پست
۱۷نهاده بر اسپان نگونسار زین
تو گفتی همی برخروشد زمین
۱۸ببردند صندوق زرین به دشت
همی ناله از آسمان برگذشت
۱۹سکوبا بشستش به روشن گلاب
پراگند بر تنش کافور ناب
۲۰ز دیبای زربفت کردش کفن
خروشان بران شهریار انجمن
۲۱تن نامور زیر دیبای چین
نهادند تا پای در انگبین
۲۲سر تنگ تابوت کردند سخت
شد آن سایه گستر دلاور درخت
۲۳نمانی همی در سرای سپنج
چه یازی به تخت و چه نازی به گنج
۲۴چو تابوت زان دشت برداشتند
همه دست بر دست بگذاشتند
۲۵دو آواز شد رومی و پارسی
سخنشان ز تابوت بد یک بسی
۲۶هرانکس که او پارسی بود گفت
که او را جز ایدر نباید نهفت
۲۷چو ایدر بود خاک شاهنشهان
چه تازند تابوت گرد جهان
۲۸چنین گفت رومی یکی رهنمای
که ایدر نهفتن ورا نیست رای
۲۹اگر بشنوید آنچ گویم درست
سکندر در آن خاک ریزد که رست
۳۰یکی پارسی نیز گفت این سخن
که گر چندگویی نیاید به بن
۳۱نمایم شما را یکی مرغزار
ز شاهان و پیشینگان یادگار
۳۲ورا جرم خواند جهاندیده پیر
بدو اندرون بیشه و آبگیر
۳۳چو پرسی ترا پاسخ آید ز کوه
که آواز او بشنود هر گروه
۳۴بیارید مر پیر فرتوت را
هم ایدر بدارید تابوت را
۳۵بپرسید اگر کوه پاسخ دهد
شما را بدین رای فرخ نهد
۳۶برفتند پویان به کردار غرم
بدان بیشه کش باز خوانند جرم
۳۷بگفتند پاسخ چنین داد باز
که تابوت شاهان چه دارید راز
۳۸که خاک سکندر به اسکندریست
کجا کرده بد روزگاری که زیست
۳۹چو آواز بشنید لشکر برفت
ببردند زان بیشه صندوق تفت
۴۰