چو بهری ز تیره شب اندر چمید
کی نامور پیش چشمه رسید
۱بر آن آب روشن سر و تن بِشُست
همی خواند اندر نهان زَند و اَُست
۲چنین گفت با نامور بخردان
که باشید پدرود تا جاودان
۳کنون چون برآرد سنان آفتاب
مبینید دیگر مرا جز به خواب
۴شما بازگردید ز این ریگ خشک
مباشید اگر بارد از ابر مشک
۵ز کوه اندر آید یکی باد سخت
کجا بشکند شاخ و برگ درخت
۶ببارد بسی برف ز ابر سیاه
شما سوی ایران نیابید راه
۷سر مهتران زآن سخن شد گران
بخفتند با درد کنداواران
۸چو از کوه خورشید سر برکشید
ز چشم مهان شاه شد ناپدید
۹ببودند ز آن جایگه شاهجوی
به ریگ بیابان نهادند روی
۱۰ز خسرو ندیدند جایی نشان
ز ره بازگشتند چون بیهشان
۱۱همه تنگدل گشته و تافته
سپرده زمین شاه نایافته
۱۲خروشان بدان چشمه بازآمدند
پر از غم دل و با گداز آمدند
۱۳بر آن آب هر کس که آمد فرود
همی داد شاه جهان را درود
۱۴فریبرز گفت آنچه خسرو بگفت
که با جان پاکش خرد باد جفت
۱۵چو آسوده باشیم و چیزی خوریم
یک امشب از این چشمه برنگذریم
۱۶زمین گرم و نرم است و روشن هوا
بدین رنجگی نیست رفتن روا
۱۷بر آن چشمه یکسر فرود آمدند
ز خسرو بسی داستانها زدند
۱۸که چونین شگفتی نبیند کسی
وگر در زمانه بماند بسی
۱۹کز این رفتن شاه نادیدهایم
ز گردنکشان نیز نشنیدهایم
۲۰دریغ آن بلند اختر و رای او
بزرگی و دیدار و بالای او
۲۱خردمند از این کار خندان شود
که زنده کسی پیش یزدان شود
۲۲که داند به گیتی که او را چه بود
چه گوییم و گوش که یارد شنود
۲۳بدان نامداران چنین گفت گیو
که هرگز چنین نشنود گوش نیو
۲۴به مردی و بخشش به داد و هنر
به دیدار و بالا و فر و گهر
۲۵به رزم اندرون پیل بد با سپاه
به بزم اندرون ماه بد با کلاه
۲۶