ازان پس بیامد دوان مادرش
فراوان بمالید رخ بر برش
۱همی گفت کای نامور پادشا
جهاندار و نیکاختر و پارسا
۲به نزدیکی اندر تو دوری ز من
هم از دوده و لشکر و انجمن
۳روانم روان ترا بنده باد
دل هرک زین شاد شد کنده باد
۴ازان پس بشد روشنک پر ز درد
چنین گفت کای شاه آزادمرد
۵جهاندار دارای دارا کجاست
کزو داشت گیتی همی پشت راست
۶همان خسرو و اشک و فریان و فور
همان نامور خسرو شهرزور
۷دگر شهریاران که روز نبرد
سرانشان ز باد اندر آمد به گرد
۸چو ابری بدی تند و بارش تگرگ
ترا گفتم ایمن شدستی ز مرگ
۹ز بس رزم و پیکار و خون ریختن
چه تنها چه با لشکر آویختن
۱۰زمانه ترا داد گفتم جواز
همی داری از مردم خویش راز
۱۱چو کردی جهان از بزرگان تهی
بینداختی تاج شاهنشهی
۱۲درختی که کشتی چو آمد به بار
دل خاک بینم ترا غمگسار
۱۳چو تاج سپهر اندر آمد به زیر
بزرگان ز گفتار گشتند سیر
۱۴نهفتند صندوق او را به خاک
ندارد جهان از چنین ترس و باک
۱۵ز باد اندر آرد برد سوی دم
نه دادست پیدا نه پیدا ستم
۱۶نیابی به چون و چرا نیز راه
نه کهتر برین دست یابد نه شاه
۱۷همه نیکوی باید و مردمی
جوانمردی و خوردن و خرمی
۱۸جز اینت نبینم همی بهرهای
اگر کهتر آیی وگر شهرهای
۱۹اگر ماند ایدر ز تو نام زشت
بدانجا نیایی تو خرم بهشت
۲۰چنین است رسم سرای کهن
سکندر شد و ماند ایدر سخن
۲۱چو او سی و شش پادشا را بکشت
نگر تا چه دارد ز گیتی به مشت
۲۲برآورد پرمایه ده شارستان
شد آن شارستانها کنون خارستان
۲۳بجست آنچ هرگز نجستست کس
سخن ماند ازو اندر آفاق و بس
۲۴سخن به که ویران نگردد سخن
چو از برف و باران سرای کهن
۲۵گذشتم ازین سد اسکندری
همه بهتری باد و نیکاختری
۲۶اگر چند هم بگذرد روزگار
نوشته بماند ز ما یادگار
۲۷اگر صد بمانی و گر صدهزار
به خاک اندر آید سرانجام کار
۲۸دل شهریار جهان شاد باد
ز هر بد تن پاکش آزاد باد
۲۹