الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
۱چو بودم جوان در برم داشتی
به پیری چرا خوار بگذاشتی
۲همی زرد گردد گل کامگار
همی پرنیان گردد از رنج خار
۳دو تا گشت آن سرو نازان به باغ
همان تیره گشت آن گرامی چراغ
۴پر از برف شد کوهسار سیاه
همی لشکر از شاه بیند گناه
۵به کردار مادر بدی تاکنون
همی ریخت باید ز رنج تو خون
۶وفا و خرد نیست نزدیک تو
پر از رنجم از رای تاریک تو
۷مرا کاچ هرگز نپروردییی
چو پرورده بودی نیازردییی
۸هرانگه که زین تیرگی بگذرم
بگویم جفای تو با داورم
۹بنالم ز تو پیش یزدان پاک
خروشان بهسربر پراگنده خاک
۱۰چنین داد پاسخ سپهر بلند
که ای مرد گویندهٔ بیگزند
۱۱چرا بینی از من همی نیک و بد
چنین ناله از دانشی کی سزد
۱۲تو از من به هر بارهای برتری
روان را به دانش همیپروری
۱۳بدین هرچ گفتی مرا راه نیست
خور و ماه زین دانش آگاه نیست
۱۴خور و خواب و رای و نشست ترا
به نیک و به بد راه و دست ترا
۱۵ازان خواه راهت که راه آفرید
شب و روز و خورشید و ماه آفرید
۱۶یکی آنک هستیش را راز نیست
به کاریش فرجام و آغاز نیست
۱۷چو گوید بباش آنچ خواهد بُدست
کسی کو جزین داند آن بیهدهست
۱۸من از داد چون تو یکی بندهام
پرستندهٔ آفرینندهام
۱۹نگردم همی جز به فرمان اوی
نیارم گذشتن ز پیمان اوی
۲۰به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هرچ باید بخواه
۲۱جز او را مخوان کردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
۲۲وزو بر روان محمد درود
به یارانش بر هر یکی برفزود
۲۳