چو بشنید خاقان که بهرام را
چه آمد بروی از پی نام را
۱چوآن نامه نزدیک خاقان رسید
شد از درد گریان هران کان شنید
۲از آن آگهی شد دلش پر ز درد
دو دیده پر از خون و رخ لاژورد
۳ازان کار او در شگفتی بماند
جهاندیدگان را همه پیش خواند
۴بگفت آنک بهرام یل را رسید
بشد زار و گریان هران کوشنید
۵همه چین برو زار و گریان شدند
ابی آتش تیز بریان شدند
۶یکایک همه کار او را بساخت
نگه کرد کاین بدبریشان که تاخت
۷قلون را به توران دو فرزند بود
ز هر گونهای خویش و پیوند بود
۸چو دانسته شد آتشی بر فروخت
سرای و همه بر زن او بسوخت
۹دو فرزند او را بر آتش نهاد
همه چیز او را به تاراج داد
۱۰ازان پس چو نوبت به خاتون رسید
ز پرده به گیسوش بیرون کشید
۱۱به ایوان کشید آن همه گنج اوی
نکرد ایچ یاد از در رنج اوی
۱۲فرستاد هرسو هیونان مست
نیامدش خراد برزین بدست
۱۳همه هرچ در چین و را بنده بود
به پوشیدشان جامههای کبود
۱۴بیک چند با سوک بهرام بود
که خاقان ازان کار بدنام بود
۱۵