چو لهراسب آگه شد از کار شاه
ز لشکر که بودند با او به راه
۱نشست از بر تخت با تاج زر
برفتند گردان زرین کمر
۲به آواز گفت ای سران سپاه
شنیده همه پند و اندرز شاه
۳هرآنکس که از تخت من نیست شاد
ندارد همی پند شاهان به یاد
۴مرا هرچه فرمود و گفت آن کنم
بکوشم به نیکی و فرمان کنم
۵شما نیز از اندرز او دست باز
مدارید وز من مدارید راز
۶گنهکار باشد به یزدان کسی
که اندرز شاهان ندارد بسی
۷بد و نیک از این هرچه دارید یاد
سراسر به من بر بباید گشاد
۸چنین داد پاسخ ورا پور سام
که خسرو ترا شاه بُردَست نام
۹پذیرفتهام پند و اندرز او
نیابد گذر پای از مرز او
۱۰تو شاهی و ما یکسره کهتریم
ز رای و ز فرمان او نگذریم
۱۱من و رستم و زابلی هرکه هست
ز مهتر تو برنگسلانیم دست
۱۲هرآنکس که او نه بر این ره بود
ز نیکی ورا دست کوته بود
۱۳چو لهراسب گفتار دستان شنید
بدو آفرین کرد و دم درکشید
۱۴چنین گفت کز داور راستی
شما را مبادا کم و کاستی
۱۵که یزدان شما را بدان آفرید
که روی بدیها شود ناپدید
۱۶جهاندار نیکاختر و شادروز
شما را سپرد آن زمان نیمروز
۱۷کنون پادشاهی جز آن هرچه هست
بگیرید چندان که باید به دست
۱۸مرا با شما گنج بخشیده نیست
تن و دوده و پادشاهی یکیست
۱۹به گودرز گفت آنچه داری نهان
بگوی از دل ای پهلوان جهان
۲۰بدو گفت گودرز من یک تنم
چو بیگیو و رهام و بی بیژنم
۲۱بر آنم سراسر که دستان بگفت
جز این من ندارم سخن در نهفت
۲۲چنانم که با شاه گفتم نخست
بدین مایه نشکست عهد درست
۲۳تو شاهی و ما سر به سر کهتریم
ز پیمان و فرمان تو نگذریم
۲۴همه مهتران خواندند آفرین
به فرمان نهادند سر برزمین
۲۵ز گفتار ایشان دلش تازه گشت
ببالید و بر دیگر اندازه گشت
۲۶بر آن نامداران گرفت آفرین
که آباد بادا به گردان زمین
۲۷گزیدش یکی روز فرخندهتر
که تا برنهد تاج شاهی به سر
۲۸چنانچون فریدون فرخنژاد
بر این مهرگان تاج بر سر نهاد
۲۹بدان مهرگان گزین او ز مهر
کز آن راستی رفت مهر سپهر
۳۰بیاراست ایوان کیخسروی
بپیراست دیوان او از نوی
۳۱چنینست گیتی فراز و نشیب
یکی آورد دیگری را نهیب
۳۲از این کار خسرو به بیرون شدیم
سوی کار لهراسب بازآمدیم
۳۳به پیروزی شهریار بلند
کز اویست امید نیک و گزند
۳۴به نیکی رساند دل دوستان
گزند آید از وی به ناراستان
۳۵