برین سان همی خورد شست و سه سال
کس اندر زمانه نبودش همال
۱سر سال در پیش او شد دبیر
خردمند موبد که بودش وزیر
۲که شد گنج شاه بزرگان تهی
کنون آمدم تا چه فرمان دهی
۳هرانکس که دارد روانش خرد
به مال کسان از بنه ننگرد
۴چنین پاسخ آورد این خود مساز
که هستیم زین ساختن بینیاز
۵جهان را بدان باز هل کافرید
سر گردش آفرینش بدید
۶همی بگذرد چرخ و یزدان به جای
به نیکی ترا و مرا رهنمای
۷بخفت آن شب و بامداد پگاه
بیامد به درگاه بیمر سپاه
۸گروهی که بایست کردند گرد
بر شاه شد پور او یزدگرد
۹به پیش بزرگان بدو داد تاج
همان طوق با افسر و تخت عاج
۱۰پرستیدن ایزد آمدش رای
بینداخت تاج و بپردخت جای
۱۱گرفتش ز کردار گیتی شتاب
چو شب تیره شد کرد آهنگ خواب
۱۲چو بنمود دست آفتاب از نشیب
دل موبد شاه شد پر نهیب
۱۳که شاه جهان برنخیرد همی
مگر از کرانی گریزد همی
۱۴بیامد به نزد پدر یزدگرد
چو دیدش کف اندر دهانش فسرد
۱۵ورا دید پژمرده رنگ رخان
به دیبای زربفت بر داده جان
۱۶چنین بود تا بود و این بود روز
تو دل را به آز و فزونی مسوز
۱۷بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ
هم ایدر ترا ساختن نیست برگ
۱۸بیآزاری و مردمی بایدت
گذشته چو خواهی که نگزایدت
۱۹همی نو کنم بخشش و داد اوی
مبادا که گیرد به بد یاد اوی
۲۰ورا دخمهای ساختند شاهوار
ابا مرگ او خلق شد سوکوار
۲۱کنون پرسخن مغزم اندیشه کرد
بگویم جهان جستن یزدگرد
۲۲