ازان پس به هرسو یکی نامه کرد
به جایی که درویش بد جامه کرد
۱بپرسید هرجا که بیرنج کیست
به هرجای درویش و بیگنج کیست
۲ز کار جهان یکسر آگه کنید
دلم را سوی روشنی ره کنید
۳بیامدش پاسخ ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری
۴که آباد بینیم روی زمین
به هرجای پیوسته شد آفرین
۵مگر مرد درویش کز شهریار
بنالد همی از بد روزگار
۶که چون می گسارد توانگر همی
به سر بر ز گل دارد افسر همی
۷به آواز رامشگران می خورند
چو ما مردمان را به کس نشمرند
۸تهی دست بیرود و گل می خورد
توانگر همانا ندارد خرد
۹بخندید زان نامه بیدار شاه
هیونی برافگند پویان به راه
۱۰به نزدیک شنگل فرستاد کس
چنین گفت کای شاه فریادرس
۱۱ازان لوریان برگزین ده هزار
نر و ماده بر زخم بربط سوار
۱۲به ایران فرستش که رامشگری
کند پیش هر کهتری بهتری
۱۳چو برخواند آن نامه شنگل تمام
گزین کرد زان لوریان به نام
۱۴به ایران فرستاد نزدیک شاه
چنان کان بود در خور نیکخواه
۱۵چو لوری بیامد به درگاه شاه
بفرمود تا برگشادند راه
۱۶به هریک یکی گاو داد و خری
ز لوری همی ساخت برزیگری
۱۷همان نیز خروار گندم هزار
بدیشان سپرد آنک بد پایدار
۱۸بدان تا بورزد به گاو و به خر
ز گندم کند تخم و آرد به بر
۱۹کند پیش درویش رامشگری
چو آزادگان را کند کهتری
۲۰بشد لوری و گاو و گندم بخورد
بیامد سر سال رخساره زرد
۲۱بدو گفت شاه این نه کار تو بود
پراگندن تخم و کشت و درود
۲۲خری ماند اکنون بنه برنهید
بسازید رود و بریشم دهید
۲۳کنون لوری از پاک گفتار اوی
همی گردد اندر جهان چارهجوی
۲۴سگ و کبک بفزود بر گفت شاه
شب و روز پویان به دزدی به راه
۲۵