و زآن پس بخوردند چیزی که بود
ز خوردن سوی خواب رفتند زود
۱هم آنگه برآمد یکی باد و ابر
هوا گشت بر سان چشم هژبر
۲چو برف از زمین بادبان برکشید
نبد نیزهٔ نامداران پدید
۳یکایک به برف اندرون ماندند
ندانم بدان جای چون ماندند
۴زمانی تپیدند در زیر برف
یکی چاه شد کنده هر جای ژرف
۵نماند ایچ کس را از ایشان توان
برآمد به فرجام شیرین روان
۶همی بود رستم بر آن کوهسار
همان زال و گودرز و چندی سوار
۷بدان کوه بودند یکسر سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز
۸بگفتند کاین کار شد با درنگ
چنین چند باشیم بر کوه و سنگ
۹اگر شاه شد از جهان ناپدید
چو باد هوا از میان بردمید
۱۰دگر نامداران کجا رفتهاند
مگر پند خسرو نپذرفتهاند
۱۱ببودند یک هفته بر پشت کوه
سر هفته گشتند یکسر ستوه
۱۲بدیشان همه زار و گریان شدند
بر آن آتش درد بریان شدند
۱۳همی کند گودرز کشواد موی
همی ریخت آب و همی خست روی
۱۴همی گفت گودرز کاین کس ندید
که از تخم کاووس بر من رسید
۱۵نبیره پسر داشتم لشکری
جهاندار و بر هر سری افسری
۱۶به کین سیاوش همه کشته شد
همه دوده زیر و زبر گشته شد
۱۷کنون دیگر از چشم شد ناپدید
که دید این شگفتی که بر من رسید
۱۸سخنهای دیرینه دستان بگفت
که با داد یزدان خرد باد جفت
۱۹چو از برف پیدا شود راه شاه
مگر بازگردند و یابند راه
۲۰نشاید بدین کوه سر بر بدن
خورش نیست ز ایدر بباید شدن
۲۱پیاده فرستیم چندی به راه
بیابند روزی نشان سپاه
۲۲برفتند زان کوه گریان به درد
همی هر کسی از کسی یاد کرد
۲۳ز فرزند و خویشان وز دوستان
و زآن شاه چون سرو در بوستان
۲۴جهان را چنین است آیین و دین
نماندست همواره در به گزین
۲۵یکی را ز خاک سیه برکشد
یکی را ز تخت کیان درکشد
۲۶نه ز این شاد باشد نه ز آن دردمند
چنین است رسم سرای گزند
۲۷کجا آن یلان و کیان جهان
از اندیشه دل دور کن تا توان
۲۸