چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاه
که سالار چین جملگی با سپاه
۱بیاراسته آمد از جای خویش
خشاش یلش را فرستاد پیش
۲چو بشنید کو رفت با لشکرش
که ویران کند آن نکو کشورش
۳سپهبدش را گفت فردا پگاه
بیارای پیل و بیاور سپاه
۴سوی مرزدارانش نامه نوشت
که خاقان ره راد مردی بهشت
۵بیایید یکسر به درگاه من
که بر مرز بگذشت بد خواه من
۶چو نامه سوی راد مردان رسید
که آمد جهانجوی دشمن پدید
۷سپاهی بیامد به درگاه شاه
که چندان نبد بر زمین بر گیاه
۸ز بهر جهانگیر شاه کیان
ببستند گردان گیتی میان
۹به درگاه خسرو نهادند روی
همه مرزداران به فرمان اوی
۱۰برین برنیامد بسی روزگار
که گرد از گزیده هزاران هزار
۱۱فراز آمده بود مر شاه را
کی نامدار و نکو خواه را
۱۲به لشکرگه آمد سپه را بدید
که شایسته بد رزم را برگزید
۱۳ازان شادمان گشت فرخنده شاه
دلش خیره آمد زبی مر سپاه
۱۴دگر روز گشتاسپ با موبدان
ردان و بزرگان و اسپهبدان
۱۵گشاد آن در گنج پر کرده جم
سپه را بداد او دو ساله درم
۱۶چو روزی ببخشید و جوشن بداد
بزد نای و کوس و بنه بر نهاد
۱۷بفرمود بردن ز پیش سپاه
درفش همایون فرخنده شاه
۱۸سوی رزم ارجاسپ لشکر کشید
سپاهی که هرگز چنان کس ندید
۱۹ز تاریکی و گرد پای سپاه
کسی روز روشن ندید ایچ راه
۲۰ز بس بانگ اسپان و از بس خروش
همی نالهٔ کوس نشنید گوش
۲۱درفش فراوان برافراشته
همه نیزهها ز ابر بگذاشته
۲۲چو رسته درخت از بر کوهسار
چو بیشه نیستان به وقت بهار
۲۳ازین سان همی رفت گشتاسپ شاه
ز کشور به کشور همی شد سپاه
۲۴