همی کرد پوزش ز بهر گناه
مر او را همی جست هر سو سپاه
۱خبر یافت زو رستم و گیو و طوس
برفتند با لشکری گشن و کوس
۲به رستم چنین گفت گودرز پیر
که تا کرد مادر مرا سیر شیر
۳همی بینم اندر جهان تاج و تخت
کیان و بزرگان بیدار بخت
۴چو کاووس نشنیدم اندر جهان
ندیدم کس از کهتران و مهان
۵خرد نیست او را نه دانش نه رای
نه هوشش بجایست و نه دل بجای
۶رسیدند پس پهلوانان بدوی
نکوهش گر و تیز و پرخاشجوی
۷بدو گفت گودرز بیمارستان
ترا جای زیباتر از شارستان
۸به دشمن دهی هر زمان جای خویش
نگویی به کس بیهده رای خویش
۹سه بارت چنین رنج و سختی فتاد
سرت ز آزمایش نگشت اوستاد
۱۰کشیدی سپه را به مازندران
نگر تا چه سختی رسید اندران
۱۱دگرباره مهمان دشمن شدی
صنم بودی اکنون برهمن شدی
۱۲به گیتی جز از پاک یزدان نماند
که منشور تیغ ترا برنخواند
۱۳به جنگ زمین سر به سر تاختی
کنون باسمان نیز پرداختی
۱۴پس از تو بدین داستانی کنند
که شاهی برآمد به چرخ بلند
۱۵که تا ماه و خورشید را بنگرد
ستاره یکایک همی بشمرد
۱۶همان کن که بیدار شاهان کنند
ستاینده و نیکخواهان کنند
۱۷جز از بندگی پیش یزدان مجوی
مزن دست در نیک و بد جز بدوی
۱۸چنین داد پاسخ که از راستی
نیاید به کار اندرون کاستی
۱۹همی داد گفتی و بیداد نیست
ز نام تو جان من آزاد نیست
۲۰فروماند کاووس و تشویر خورد
ازان نامداران روز نبرد
۲۱بسیچید و اندر عماری نشست
پشیمانی و درد بودش بدست
۲۲چو آمد بر تخت و گاه بلند
دلش بود زان کار مانده نژند
۲۳چهل روز بر پیش یزدان به پای
بپیمود خاک و بپرداخت جای
۲۴همی ریخت از دیدگان آب زرد
همی از جهانآفرین یاد کرد
۲۵ز شرم از در کاخ بیرون نرفت
همی پوست گفتی برو بر به کفت
۲۶همی ریخت از دیده پالوده خون
همی خواست آمرزش رهنمون
۲۷ز شرم دلیران منش کرد پست
خرام و در بار دادن ببست
۲۸پشیمان شد و درد بگزید و رنج
نهاده ببخشید بسیار گنج
۲۹همی رخ بمالید بر تیره خاک
نیایش کنان پیش یزدان پاک
۳۰چو بگذشت یک چند گریان چنین
ببخشود بر وی جهانآفرین
۳۱یکی داد نو ساخت اندر جهان
که تابنده شد بر کهان و مهان
۳۲جهان گفتی از داد دیبا شدست
همان شاه بر گاه زیبا شدست
۳۳ز هر کشوری نامور مهتری
که بر سر نهادی بلند افسری
۳۴به درگاه کاووس شاه آمدند
وزان سرکشیدن به راه آمدند
۳۵زمانه چنان شد که بود از نخست
به آب وفا روی خسرو بشست
۳۶همه مهتران کهتر او شدند
پرستنده و چاکر او شدند
۳۷کجا پادشا دادگر بود و بس
نیازش نیاید بفریادرس
۳۸بدین داستان گفتم آن کم شنود
کنون رزم رستم بباید سرود
۳۹