چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
از آهنگری ارّه و تیشه کرد
۱چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت
ز دریایها رودها را بتاخت
۲به جوی و به رود آبها راه کرد
به فرخندگی رنج کوتاه کرد
۳چراگاه مردم بدان برفزود
پراگند پس تخم و کشت و درود
۴برنجید پس هر کسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش
۵بدان ایزدی جاه و فرّ کیان
ز نخچیر گور و گوزن ژیان
۶جدا کرد گاو و خر و گوسفند
به ورز آورید آنچه بُد سودمند
۷ز پویندگان هر چه مویش نکوست
بکشت و به سرشان برآهیخت پوست
۸چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم
چهارم سمور است کش موی گرم
۹بر این گونه از چرم پویندگان
بپوشید بالای گویندگان
۱۰برنجید و گسترد و خورد و سپرد
برفت و به جز نام نیکی نبرد
۱۱بسی رنج برد اندر آن روزگار
به افسون و اندیشهٔ بیشمار
۱۲چو پیش آمدش روزگار بهی
از او مردری ماند تخت مهی
۱۳زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ
۱۴نه پیوست خواهد جهان با تو مهر
نه نیز آشکارا نمایدت چهر
۱۵