یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
۱پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز
۲دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیرهگون
۳نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ
۴به زور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
۵بر آمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
۶فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
۷نشد مار کشته ولیکن ز راز
از این طبع سنگ آتش آمد فراز
۸جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
۹که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
۱۰بگفتا فروغی است این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
۱۱شب آمد بر افروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
۱۲یکی جشن کرد آن شب و باده خْوَرد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
۱۳ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
۱۴کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد
۱۵