سپهبد چنان کرد کو راه دید
همی دست ازان رزم کوتاه دید
۱چو رستم بیامد مرا پای نیست
جز از رفتن از پیش او رای نیست
۲بباید شدن تا بدان روی چین
گر ایدونک گنجد کسی در زمین
۳درفشش بماندند و او خود برفت
سوی چین و ماچین خرامید تفت
۴سپاه اندر آمد بپیش سپاه
زمین گشت برسان ابر سیاه
۵تهمتن به آواز گفت آن زمان
که نیزه مدارید و تیر و کمان
۶بکوشید و شمشیر و گرز آورید
هنرها ز بالای برز آورید
۷پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش
که نخچیر بیند ببالین خویش
۸سپه سربسر نعره برداشتند
همه نیزه بر کوه بگذاشتند
۹چنان شد در و دشت آوردگاه
که از کشته جایی ندیدند راه
۱۰برفتند یک بهره زنهار خواه
گریزان برفتند بهری براه
۱۱شد از بیشبانی رمه تال و مال
همه دشت تن بود بیدست و یال
۱۲چنین گفت رستم که کشتن بسست
که زهر زمان بهر دیگر کسست
۱۳زمانی همی بار زهر آورد
زمانی ز تریاک بهر آورد
۱۴همه جامهٔ رزم بیرون کنید
همه خوبکاری بافزون کنید
۱۵چه بندی دل اندر سرای سپنج
که دانا نداند یکی را ز پنج
۱۶زمانی چو آهرمن آید بجنگ
زمانی عروسی پر از بوی و رنگ
۱۷بیآزاری و جام میبرگزین
که گوید که نفرین به از آفرین
۱۸بخور آنچ داری و انده مخور
که گیتی سپنج است و ما بر گذر
۱۹میازار کس را ز بهر درم
مکن تا توانی بکس بر ستم
۲۰بجست اندران دشت چیزی که بود
ز زرین وز گوهر نابسود
۲۱سراسر فرستاد نزدیک شاه
غلامان و اسپان و تیغ و کلاه
۲۲وزان بهرهٔ خویشتن برگرفت
همه افسر و مشک و عنبر گرفت
۲۳ببخشید دیگر همه بر سپاه
ز چیزی که بود اندران رزمگاه
۲۴نشان خواست از شاه توران سپاه
ز هر سو بجستند بی راه و راه
۲۵نشانی نیامد ز افراسیاب
نه بر کوه و دریا نه بر خشک و آب
۲۶