چو رستم بدید آنک قارن چه کرد
چهگونه بود ساز ننگ و نبرد
۱به پیش پدر شد بپرسید از وی
که با من جهان پهلوانا بگوی
۲که افراسیاب آن بد اندیش مرد
کجا جای گیرد به روز نبرد
۳چه پوشد کجا برافرازد درفش
که پیداست تابان درفش بنفش
۴من امروز بند کمرگاه اوی
بگیرم کشانش بیارم بروی
۵بدو گفت زال ای پسر گوشدار
یک امروز با خویشتن هوشدار
۶که آن ترک در جنگ نر اژدهاست
در آهنگ و در کینه اَبر بلاست
۷درفشش سیاهست و خفتان سیاه
ز آهنش ساعد ز آهن کلاه
۸همه روی آهن گرفته به زر
نشانی سیه بسته بر خود بر
۹ازو خویشتن را نگهدار سخت
که مردی دلیرست و پیروز بخت
۱۰بدو گفت رستم که ای پهلوان
تو از من مدار ایچ رنجه روان
۱۱جهان آفریننده یار منست
دل و تیغ و بازو حصار منست
۱۲برانگیخت آن رخش رویینه سم
برآمد خروشیدن گاو دم
۱۳چو افراسیابش به هامون بدید
شگفتید ازان کودک نارسید
۱۴ز ترکان بپرسید کین اژدها
بدین گونه از بند گشته رها
۱۵کدامست کین را ندانم به نام
یکی گفت کاین پور دستان سام
۱۶نبینی که با گرز سام آمدست
جوانست و جویای نام آمدست
۱۷به پیش سپاه آمد افراسیاب
چو کشتی که موجش برآرد ز آب
۱۸چو رستم ورا دید بفشارد ران
بگردن برآورد گرز گران
۱۹چو تنگ اندر آورد با او زمین
فرو کرد گرز گران را به زین
۲۰به بند کمرش اندر آورد چنگ
جدا کردش از پشت زین پلنگ
۲۱همی خواست بردنش پیش قباد
دهد روز جنگ نخستینش داد
۲۲ز هنگ سپهدار و چنگ سوار
نیامد دوال کمر پایدار
۲۳گسست و به خاک اندر آمد سرش
سواران گرفتند گرد اندرش
۲۴سپهبد چو از چنگ رستم بجست
بخائید رستم همی پشت دست
۲۵چرا گفت نگرفتمش زیرکش
همی بر کمر ساختم بند خوش
۲۶چو آوای زنگ آمد از پشت پیل
خروشیدن کوس بر چند میل
۲۷یکی مژده بردند نزدیک شاه
که رستم بدرید قلب سپاه
۲۸چنان تا بر شاه ترکان رسید
درفش سپهدار شد ناپدید
۲۹گرفتش کمربند و بفگند خوار
خروشی ز ترکان برآمد بزار
۳۰ز جای اندر آمد چو آتش قباد
بجنبید لشگر چو دریا ز باد
۳۱برآمد خروشیدن دار و کوب
درخشیدن خنجر و زخم چوب
۳۲بران ترگ زرین و زرین سپر
غمی شد سر از چاک چاک تبر
۳۳تو گفتی که ابری برآمد ز کنج
ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج
۳۴ز گرد سواران در آن پهن دشت
زمین شش شد و آسمان گشت هشت
۳۵هزار و صد و شصت گرد دلیر
به یک زخم شد کشته چون نره شیر
۳۶برفتند ترکان ز پیش مغان
کشیدند لشگر سوی دامغان
۳۷وزانجا به جیحون نهادند روی
خلیده دل و با غم و گفتوگوی
۳۸شکسته سلیح و گسسته کمر
نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر
۳۹