به شاهی نشست از برش کیقباد
همان تاج گوهر به سر برنهاد
۱همه نامداران شدند انجمن
چو دستان و چون قارن رزمزن
۲چو کشواد و خراد و برزین گو
فشاندند گوهر بران تاج نو
۳قباد از بزرگان سخن بشنوید
پس افراسیاب و سپه را بدید
۴دگر روز برداشت لشکر ز جای
خروشیدن آمد ز پردهسرای
۵بپوشید رستم سلیح نبرد
چو پیل ژیان شد که برخاست گرد
۶رده بر کشیدند ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان
۷به یک دست مهراب کابل خدای
دگر دست گژدهم جنگی به پای
۸به قلب اندرون قارن رزمزن
ابا گرد کشواد لشگر شکن
۹پس پشتشان زال با کیقباد
به یک دست آتش به یک دست باد
۱۰به پیش اندرون کاویانی درفش
جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
۱۱ز لشکر چو کشتی سراسر زمین
کجا موج خیزد ز دریای چین
۱۲سپر در سپر بافته دشت و راغ
درفشیدن تیغها چون چراغ
۱۳جهان سر به سر گشت دریای قار
برافروخته شمع ازو صدهزار
۱۴ز نالیدن بوق و بانگ سپاه
تو گفتی که خورشید گم کرد راه
۱۵سبک قارن رزمزن کان بدید
چو رعد از میان نعرهای برکشید
۱۶میان سپاه اندر آمد دلیر
سپهدار قارن به کردار شیر
۱۷گهی سوی چپّ و گهی سوی راست
بران گونه از هر سویی کینه خواست
۱۸به گرز و به تیغ و سنان دراز
همی کُشت از ایشان گو سرفراز
۱۹ز کشته زمین کرد مانند کوه
شدند آن دلیران ترکان ستوه
۲۰شماساس را دید گرد دلیر
که میبرخروشید چون نرّه شیر
۲۱بیامد دمان تا بر او رسید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
۲۲بزد بر سرش تیغ زهر آبدار
بگفتا منم قارن نامدار
۲۳نگون اندر آمد شماساس گرد
چو دید او ز قارن چنان دست برد
۲۴چنین است کردار گردون پیر
گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
۲۵