پس آگاهی آمد سوی شهریار
که آمد ز ره زال سام سوار
۱پذیره شدندش همه سرکشان
که بودند در پادشاهی نشان
۲چو آمد به نزدیکی بارگاه
سبک نزد شاهش گشادند راه
۳چو نزدیک شاه اندر آمد زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
۴زمانی همی داشت بر خاک روی
بدو داد دل شاه آزرمجوی
۵بفرمود تا رویش از خاک خشک
ستردند و بر وی پراگند مشک
۶بیامد بر تخت شاه ارجمند
بپرسید ازو شهریار بلند
۷که چون بودی ای پهلو راد مرد
بدین راه دشوار با باد و گرد
۸به فر تو گفتا همه بهتریست
ابا تو همه رنج رامشگریست
۹ازو بستد آن نامهٔ پهلوان
بخندید و شد شاد و روشن روان
۱۰چو بر خواند پاسخ چنین داد باز
که رنجی فزودی به دل بر دراز
۱۱ولیکن بدین نامهٔ دلپذیر
که بنوشت با درد دل سام پیر
۱۲اگر چه مرا هست ازین دل دژم
برانم که نندیشم از بیش و کم
۱۳بسازم برآرم همه کام تو
گر اینست فرجام آرام تو
۱۴تو یک چند اندر به شادی به پای
که تا من به کارت زنم نیک رای
۱۵ببردند خوالیگران خوان زر
شهنشاه بنشست با زال زر
۱۶بفرمود تا نامداران همه
نشستند بر خوان شاه رمه
۱۷چو از خوان خسرو بپرداختند
به تخت دگر جای میساختند
۱۸چو می خورده شد نامور پور سام
نشست از بر اسپ زرین ستام
۱۹برفت و بپیمود بالای شب
پر اندیشه دل پر ز گفتار لب
۲۰بیامد به شبگیر بسته کمر
به پیش منوچهر پیروزگر
۲۱برو آفرین کرد شاه جهان
چو برگشت بستودش اندر نهان
۲۲