چو پنهان شد آن چادر آبنوس
بگوش آمد از دوربانگ خروس
۱جهانگیر شد تابنزد پدر
نهانش پر ازدرد وخسته جگر
۲چو دیدش بنالید و بردش نماز
همیبود پیشش زمانی دراز
۳بدو گفت کای شاه نابختیار
ز نوشین روان در جهان یادگار
۴تو دانی که گر بودمی پشت تو
بسوزن نخستی سر انگشت تو
۵نگر تا چه فرمایی اکنون مرا
غم آمد تو را دل پر از خون مرا
۶گر ایدون که فرمان دهی بر درت
یکی بندهام پاسبان سرت
۷نجویم کلاه و نخواهم سپاه
ببرم سرخویش در پیش شاه
۸بدو گفت هرمزد ای پرخرد
همین روز سختی ز من بگذرد
۹مرا نزد تو آرزو بد سه چیز
برین بر فزونی نخواهیم نیز
۱۰یکی آنک شبگیر هر بامداد
کنی گوش ما را به آواز شاد
۱۱و دیگر سواری ز گردنکشان
که از رزم دیرینه دارد نشان
۱۲بر من فرستی که از کارزار
سخن گوید و کرده باشد شکار
۱۳دگر آنک داننده مرد کهن
که از شهریاران گزارد سخن
۱۴نوشته یکی دفتر آرد مرا
بدان درد و سختی سرآرد مرا
۱۵سیم آرزوی آنک خال تواند
پرستنده و ناهمال تواند
۱۶نبینند زین پس جهان را بچشم
بریشان برانی برین سوک خشم
۱۷بدو گفت خسرو که ای شهریار
مباد آنک برچشم تو سوکوار
۱۸نباشد و گرچه بود درنهان
که بدخواه تو دور بادازجهان
۱۹ولیکن نگه کن بروشن روان
که بهرام چوبینه شد پهلوان
۲۰سپاهست با او فزون از شمار
سواران و گردان خنجرگزار
۲۱اگر ما بگستهم یازیم دست
بگیتی نیابیم جای نشست
۲۲دگر آنک باشد دبیر کهن
که برشاه خواند گذشته سخن
۲۳سواری که پرورده باشد برزم
بداند همان نیز آیین بزم
۲۴ازین هر زمان نو فرستم یکی
تو با درد پژمان مباش اندکی
۲۵مدان این زگستهم کاین ایزدیست
ز گفتار و کردار نابخردیست
۲۶دل تو بدین درد خرسند باد
همان با خرد نیز پیوند باد
۲۷بگفت این و گریان بیامد زپیش
نکرد آشکارا بکس راز خویش
۲۸پسر مهربانتر بد از شهریار
بدین داستان زد یکی هوشیار
۲۹که یار زبان چرب و شیرین سخن
که از پیر نستوه گشته کهن
۳۰هنرمند گر مردم بیهنر
بفرجام هم خاک دارد ببر
۳۱