چو خسرو نشست از برتخت زر
برفتند هرکس که بودش هنر
۱گرانمایگان را همه خواندند
بر آن تاج نو گوهر افشاندند
۲به موبد چنین گفت کاین تاج وتخت
نیابد مگر مردم نیک بخت
۳مبادا مرا پیشه جز راستی
که بیدادی آرد همه کاستی
۴ابا هرکسی رای ما آشتیست
ز پیکار کردن سرماتهیست
۵ز یزدان پذیرفتم این تخت نو
همین روشن و مایه وربخت نو
۶شما نیز دلها بفرمان دهید
بهرکار بر ما سپاسی نهید
۷از آزردن مردم پارسا
و دیگر کشیدن سر از پادشا
۸سوم دور بودن ز چیز کسان
که دودش بود سوی آنکس رسان
۹که در گاه و بیگه کسی رابسوخت
به بیمایه چیزی دلش برفروخت
۱۰دگر هرچ در مردمی در خورد
مر آن را پذیرنده باشد خرد
۱۱نباشد مرا با کسی داوری
اگر تاج جوید گر انگشتری
۱۲کرا گوهر تن بود با نژاد
نگوید سخن با کسی جز بداد
۱۳نباشد شما را جز از ایمنی
نیازد بکردار آهرمنی
۱۴هرآنکس که بشنید گفتار شاه
همی آفرین خواند برتاج و گاه
۱۵برفتند شاد از بر تخت او
بسی آفرین بود بر بخت او
۱۶سپهبد فرود آمد از تخت شاد
همه شب ز هرمز همیکرد یاد
۱۷