چوگستهم وبندوی به آذرگشسپ
فگندند مردی سبک بر دو اسپ
۱که در شب به نزدیک خسرو شود
از ایران به آگاهی نو شود
۲فرستاده آمد بر شاه نو
گذشته شبی تیره از ماه نو
۳ز آشوب بغداد گفت آنچ دید
جوان شد چو برگ گل شنبلید
۴چنین گفت هرکو زراه خرد
بتیزی ز بیدانشی بگذرد
۵نترسد ز کردار چرخ بلند
شود زندگانیش ناسودمند
۶گراین بد که گفتی خوش آمد مرا
خور و خواب در آتش آمد مرا
۷ولیکن پدر چون به خون آخت دست
از ایران نکردم سران نشست
۸هم او را کنون چون یکی بندهام
سخن هرچ گوید نیوشندهام
۹هم اندر زمان داغ دل با سپاه
بکردار آتش بیامد ز راه
۱۰سپاهی بد از بردع و اردبیل
همیرفت با نامور خیل خیل
۱۱از ارمینیه نیز چندی سپاه
همیتاخت چون باد با پور شاه
۱۲چوآمد ببغداد زو آگهی
که آمد خریدار تخت مهی
۱۳همه شهر ز آگاهی آرام یافت
جهانجوی از آرامشان کام یافت
۱۴پذیره شدندش بزرگان شهر
کسی را که از مهتری بود بهر
۱۵نهادند بر پیشگه تخت عاج
همان طوق زرین وپرمایه تاج
۱۶بشهر اندرون رفت خسرو بدرد
بنزد پدر رفت با بادسرد
۱۷چه جوییم زین گنبد تیزگرد
که هرگز نیاساید از کارکرد
۱۸یکی راهمی تاج شاهی دهد
یکی را بدریا بماهی دهد
۱۹یکی را برهنه سروپای و سفت
نه آرام و خواب و نه جای نهفت
۲۰یکی را دهد توشهٔ شهد و شیر
بپوشد بدیبا و خز و حریر
۲۱سرانجام هردو بخاک اندرند
بتارک بدام هلاک اندرند
۲۲اگر خود نزادی خردمند مرد
ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد
۲۳ندیدی جهان ازبنه به بدی
اگر که بدی مرد اگر مه بدی
۲۴کنون رنج در کارخسرو بریم
بخواننده آگاهی نو بریم
۲۵