چو هرمز برآمد به تخت پدر
به سر برنهاد آن کیی تاج زر
۱چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم
همی آب رشک اندر آمد به چشم
۲سوی شاه هیتال شد ناگهان
ابا لشکر و گنج و چندی مهان
۳چغانی شهی بُد فغانیش نام
جهانجوی با لشکر و گنج و کام
۴فغانیش را گفت کای نیکخواه
دو فرزند بودیم زیبای گاه
۵پدر تاج شاهی به کهتر سپرد
چو بیدادگر بد سپرد و بمرد
۶چو لشکر دهی مر مرا گنج هست
سلیح و بزرگی و نیروی دست
۷فغانی بدو گفت که آری رواست
جهاندار هم بر پدر پادشاست
۸به پیمان سپارم سپاهی تو را
نمایم سوی داد راهی تو را
۹که باشد مرا ترمذ و ویسهگرد
که خون عهد این دارم از یزدگرد
۱۰بدو گفت پیروز کآری رواست
فزون زان به تو پادشاهی سزاست
۱۱بدو داد شمشیرزن سیهزار
ز هیتالیان لشکری نامدار
۱۲سپاهی بیاورد پیروزشاه
که از گرد تاریک شد چرخ ماه
۱۳برآویخت با هرمز شهریار
فراوان ببودستشان کارزار
۱۴سرانجام هرمز گرفتار شد
همه تاجها پیش او خوار شد
۱۵چو پیروز روی برادر بدید
دلش مهر پیوند او برگزید
۱۶بفرمود تا بارگی برنشست
بشد تیز و ببسود رویش به دست
۱۷فرستاد بازش به ایوان خویش
بدو خوانده بد عهد و پیمان خویش
۱۸