چو شد پادشا بر جهان یزدگرد
سپاه پراگنده را کرد گرد
۱نشستند با موبدان و ردان
بزرگان و سالاروَش بخردان
۲جهانجوی بر تخت زرین نشست
در رنج و دست بدی را ببست
۳نخستین چنین گفت کو کز گناه
برآسود شد ایمن از کینهخواه
۴هر آنکس که دل تیره دارد ز رشک
مر آن درد را دور باشد پزشک
۵که رشک آورد آز و گرم و گداز
دُژآگاه دیوی بود دیرساز
۶هرآن چیز کآنت نیاید پسند
دل دوست و دشمن بر آن برمبند
۷مدارا خرد را برابر بود
خرد بر سر دانش افسر بود
۸به جای کسی گر تو نیکی کنی
مزن بر سرش تا دلش نشکنی
۹چو نیکیکنِش باشی و بردبار
نباشی به چشم خردمند خوار
۱۰اگر بخت پیروز یاری دهد
مرا بر جهان کامگاری دهد
۱۱یکی دفتری سازم از راستی
که بندد در کژی و کاستی
۱۲همیداشت یک چند گیتی به داد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
۱۳به هر سو فرستاد بیمر سپاه
همیداشت گیتی ز دشمن نگاه
۱۴ده و هشت بگذشت سال از برش
به پاییز چون تیره گشت افسرش
۱۵بزرگان و دانندگان را بخواند
بر تخت زرین به زانو نشاند
۱۶چنین گفت کین چرخ ناپایدار
نه پرورده داند نه پرودگار
۱۷به تاج گرانمایگان ننگرد
شکاری که یابد همی بشکرد
۱۸کنون روز من بر سر آید همی
به نیرو شکست اندر آید همی
۱۹سپردم به هرمز کلاه و نگین
همه لشکر و گنج ایران زمین
۲۰همه گوش دارید و فرمان کنید
ز پیمان او رامش جان کنید
۲۱اگر چند پیروز با فر و یال
ز هرمز فزونست چندی به سال
۲۲ز هرمز همیبینم آهستگی
خردمندی و داد و شایستگی
۲۳بگفت این و یک هفته زان پس بزیست
برفت و بر او تخت چندی گریست
۲۴اگر صد بمانی و گر بیستوپنج
ببایدت رفتن ز جای سپنج
۲۵هر آن چیز کآید همی در شمار
سزد گر نخوانی ورا پایدار
۲۶