پادشاهی یزدگرد
بخش ۴ فردوسی
چو بشنید سعد آن گرانمایه مرد
پذیره شدش با سپاهی چو گرد
فرود آوریدندش اندر زمان
بپرسید سعد از تن پهلوان
هم از شاه و دستور وز لشکرش
ز سالار بیدار وز کشورش
ردا زیر پیروز بفگند و گفت
که ما نیزه و تیغ داریم جفت
گرانمایه پیروز نامه بداد
سخنهای رستم همی کرد یاد
سخنهاش بشنید و نامه بخواند
درآن گفتن نامه خیره بماند
به تازی یکی نامه پاسخ نوشت
پدیدار کرد اندرو خوب و زشت
ز جنی سخن گفت وز آدمی
ز گفتار پیغمبر هاشمی
ز قطران و ز آتش و زمهریر
ز فردوس وز حور وز جوی شیر
ز کافور منشور و ماء معین
درخت بهشت و می و انگبین
اگر شاه بپذیرد این دین راست
دو عالم به شاهی و شادی وراست
همان تاج دارد همان گوشوار
همه ساله با بوی و رنگ و نگار
بکاری که پاداش یابی بهشت
نباید به باغ بلا کینه کشت
تن یزدگرد و جهان فراخ
چنین باغ و میدان و ایوان وکاخ
همه تختگاه و همه جشن و سور
نخَرَّم به دیدار یک موی حور
دو چشم تو اندر سرای سپنج
چنین خیره شد از پی تاج و گنج
جهانی کجا شربتی آب سرد
نیرزد دلت را چه داری به درد
هرآنکس که پیش من آید به جنگ
نبیند بجز دوزخ و گور تنگ
بهشتست اگر بگروی جای تو
نگر تا چه باشد کنون رای تو
به قرطاس مهر عرب برنهاد
درود محمد همی کرد یاد
ز ایران یکی نامداری ز راه
بیامد بر پهلوان سپاه
که آمد فرستادهای پیر و سست
نه اسپ و سلیح و نه چشمی درست
یکی تیغ باریک بر گردنش
پدید آمده چاک پیراهنش
چو رستم به گفتار او بنگرید
ز دیبا سراپردهای برکشید
نهادند زرین یکی زیرگاه
نشست از برش پهلوان سپاه
بر او از ایرانیان شست مرد
سواران و مردان روز نبرد
به زر بافته جامههای بنفش
بپا اندرون کرده زرینه کفش
همه طوق داران با گوشوار
سراپرده آراسته شاهوار
همی رفت بر خاک بر خوار خوار
ز شمشیر کرده یکی دستوار
نشست از بر خاک و کس را ندید
سوی پهلوان سپه ننگرید
بدو گفت رستم که جان شاددار
به دانش روان و تن آباد دار
بدو گفت شعبه که ای نیک نام
اگر دین پذیری شوم شادکام
ازو نامه بستد به خواننده داد
سخنها برو کرد خواننده یاد
چنین داد پاسخ که او را بگوی
که نه شهریاری نه دیهیم جوی
ندیده سر نیزهات بخت را
دلت آرزو کرد مر تخت را
سخن نزد دانندگان خوار نیست
تو را اندرین کار دیدار نیست
ولیکن بدان کهاخترت بیوفاست
چه گوییم کهامروز روز بلاست
تو را گر محمد بود پیش رو
به دین کهن گویم از دین نو
همان کژ پرگار این گوژپشت
بخواهد همی بود با ما درشت
تو اکنون بدین خرمی بازگرد
که جای سخن نیست روز نبرد
