بفرمود تابرکشیدند نای
سپاه اندر آمد چو دریا ز جای
۱برآمد یکی ابر و برشد خروش
همی کر شد مردم تیزگوش
۲سنانهای الماس در تیره گرد
چو آتش پس پردهٔ لاژورد
۳همی نیزه بر مغفر آبدار
نیامد به زخم اندرون پایدار
۴سه روز اندر آن جایگه جنگ بود
سر آدمی سم اسپان به سود
۵شد ازتشنگی دست گردان ز کار
هم اسپ گرانمایه از کارزار
۶لب رستم از تشنگی شد چو خاک
دهن خشک و گویا زبان چاک چاک
۷چو بریان و گریان شدند از نبرد
گل تر به خوردن گرفت اسپ و مرد
۸خروشی بر آمد به کردار رعد
ازین روی رستم وزان روی سعد
۹برفتند هر دو ز قلب سپاه
بیکسو کشیدند ز آوردگاه
۱۰چو از لشکر آن هر دو تنها شدند
به زیر یکی سرو بالا شدند
۱۱همیتاختند اندر آوردگاه
دو سالار هر دو به دل کینه خواه
۱۲خروشی برآمد ز رستم چو رعد
یکی تیغ زد بر سر اسپ سعد
۱۳چواسپ نبرد اندرآمد به سر
جدا شد ازو سعد پرخاشخر
۱۴بر آهیخت رستم یکی تیغ تیز
بدان تا نماید به دو رستخیز
۱۵همیخواست از تن سرش رابرید
ز گرد سپه این مران را ندید
۱۶فرود آمد از پشت زین پلنگ
به زد بر کمر بر سر پالهنگ
۱۷بپوشید دیدار رستم ز گرد
بشد سعد پویان به جای نبرد
۱۸یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی
که خون اندر آمد ز تارک بروی
۱۹چو دیدار رستم ز خون تیره شد
جهانجوی تازی بدو چیره شد
۲۰دگر تیغ زد بربر و گردنش
به خاک اندر افگند جنگی تنش
۲۱سپاه از دو رویه خودآگاه نه
کسی را سوی پهلوان راه نه
۲۲همیجست مر پهلوان را سپاه
برفتند تا پیش آوردگاه
۲۳بدیدندش از دور پر خون و خاک
سرا پای کردن به شمشیر چاک
۲۴هزیمت گرفتند ایرانیان
بسی نامور کشته شد در میان
۲۵بسی تشنه بر زین بمردند نیز
پر آمد ز شاهان جهان را قفیز
۲۶سوی شاه ایران بیامد سپاه
شب تیره و روز تازان به راه
۲۷به بغداد بود آن زمان یزدگرد
که او را سپاه اندآورد گرد
۲۸