برآمد برین روزگار دراز
کشید اژدهافش به تنگی فراز
۱خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
۲ببالید برسان سرو سهی
همی تافت زو فر شاهنشهی
۳جهانجوی با فر جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود
۴جهان را چو باران به بایستگی
روان را چو دانش به شایستگی
۵بسر بر همی گشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون به مهر
۶همان گاو کش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
۷ز مادر جدا شد چو طاووس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر
۸شده انجمن بر سرش بخردان
ستارهشناسان و هم موبدان
۹که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
۱۰زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی
به گرد جهان هم بدین جست و جوی
۱۱فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
۱۲گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه بر کام شیر
۱۳از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو باز خورد
۱۴گرفتند و بردند بسته چو یوز
برو بر سر آورد ضحاک روز
۱۵خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
۱۶فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل آگنده بود
۱۷پر از داغ دل خستهٔ روزگار
همی رفت پویان بدان مرغزار
۱۸کجا نامور گاو برمایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود
۱۹به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار
۲۰بدو گفت کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری بزنهار دار
۲۱پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاو نغزش بپرور به شیر
۲۲و گر باره خواهی روانم تراست
گروگان کنم جان بدان کت هواست
۲۳پرستندهٔ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
۲۴که چون بنده در پیش فرزند تو
بباشم پرستندهٔ پند تو
۲۵سه سالش همی داد زان گاو شیر
هشیوار بیدار زنهارگیر
۲۶