نشد سیر ضحاک از آن جست جوی
شد از گاو گیتی پر از گفتگوی
۱دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهاردار
۲که اندیشهای در دلم ایزدی
فراز آمدهست از ره بخردی
۳همی کرد باید کزین چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
۴ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم تا سر مرز هندوستان
۵شوم ناپدید از میان گروه
برم خوبرخ را به البرز کوه
۶بیاورد فرزند را چون نوند
چو مرغان بر آن تیغ کوه بلند
۷یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۸فرانک بدو گفت کای پاکدین
منم سوگواری ز ایران زمین
۹بدان کاین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
۱۰تو را بود باید نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او
۱۱پذیرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
۱۲خبر شد به ضحاک بدروزگار
از آن گاو برمایه و مرغزار
۱۳بیامد از آن کینه چون پیل مست
مر آن گاو برمایه را کرد پست
۱۴همه هر چه دید اندر او چارپای
بیفگند و زیشان بپرداخت جای
۱۵سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
۱۶به ایوان او آتش اندر فگند
ز پای اندر آورد کاخ بلند
۱۷