چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
۱بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون به راه
۲مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اینها کسی را بدین سو ممان
۳بدان تا گذر یابم از روی آب
به کشتی و زورق هم اندر شتاب
۴نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
۵چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
۶که مگذار یک پشه را تا نخست
جوازی بیابی و مهری درست
۷فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک
۸هم آنگه میان کیانی ببست
بران بارهٔ تیزتک بر نشست
۹سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را
۱۰ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر
۱۱بر آن بادپایان با آفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
۱۲به خشکی رسیدند سر کینه جوی
به بیتالمقدس نهادند روی
۱۳که بر پهلوانی زبان راندند
همی کنگ دژهودجش خواندند
۱۴به تازی کنون خانهٔ پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان
۱۵چو از دشت نزدیک شهر آمدند
کزان شهر جوینده بهر آمدند
۱۶ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه
۱۷فروزنده چون مشتری بر سپهر
همه جای شادی و آرام و مهر
۱۸که ایوانش برتر ز کیوان نمود
که گفتی ستاره بخواهد بسود
۱۹بدانست کان خانهٔ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست
۲۰به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک
برآرد چنین برز جای از مغاک
۲۱بترسم همی زانکه با او جهان
مگر راز دارد یکی در نهان
۲۲بباید که ما را بدین جای تنگ
شتابیدن آید به روز درنگ
۲۳بگفت و به گرز گران دست برد
عنان بارهٔ تیزتک را سپرد
۲۴تو گفتی یکی آتشستی درست
که پیش نگهبان ایوان برست
۲۵گران گرز برداشت از پیش زین
تو گفتی همی بر نوردد زمین
۲۶کس از روزبانان به در بر نماند
فریدون جهان آفرین را بخواند
۲۷به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
۲۸