غزلیات
غزل شمارهٔ ۳ حافظ
فَغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرینکارِ شهرآشوب
چُنان بُردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را
۳معنی بیت ۳مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستم
که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را
۵معنی بیت ۵غزلیات
فَغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرینکارِ شهرآشوب
چُنان بُردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را
۳معنی بیت ۳مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستم
که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را
۵معنی بیت ۵اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرَد دلِ ما را / به خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را
اگر آن محبوب شیرازی دل مرا به دست آورد، برای خال چهرهاش سمرقند و بخارا را میبخشم. این بخشش، اغراقی شاعرانه برای نشان دادن ارزش محبوب است.
بازگشت به بیت ۱بده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نخواهی یافت / کنارِ آبِ رُکناباد و گُلگَشتِ مُصَلّا را
ای ساقی، شرابی بیاور که ماندگار است؛ زیرا در بهشت لذت کنار آب رکنآباد و گلگشت مصلا را نخواهی یافت. گوینده زیبایی و دلانگیزی این جایگاهها را میستاید.
بازگشت به بیت ۲فَغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرینکارِ شهرآشوب / چُنان بُردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را
افسوس که دلبران شوخ و شیرینرفتار شهر چنان صبر و قرار را از دل ما بردهاند که گویی غارتگران سفرهای را یکباره به یغما میبرند.
بازگشت به بیت ۳ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُستَغنی است / به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را؟
زیبایی یار به عشق ناتمام ما نیازی ندارد؛ چهره زیبا برای دلفریبی محتاج رنگولعاب و خال و خط نیست.
بازگشت به بیت ۴مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستم / که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را
از زیبایی فزاینده یوسف دریافتم که عشق میتواند زلیخا را از پرده عفت بیرون آورد. بیت به نیروی عشق اشاره میکند.
بازگشت به بیت ۵اگر دشنام فرمایی و گَر نفرین دعا گویم / جوابِ تلخ میزیبَد لبِ لَعلِ شِکرخا را
اگر تو دشنامم دهی یا نفرینم کنی، من برایت دعا میکنم؛ پاسخ تلخ از لبهای سرخ و شیرین تو هم زیباست.
بازگشت به بیت ۶نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند / جوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را
ای عزیز، پند مرا بشنو؛ جوانان خوشبخت، اندرز پیر دانا را از جان خود عزیزتر میدارند.
بازگشت به بیت ۷حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جو / که کس نَگشود و نَگشاید به حکمت این مُعمّا را
از موسیقی و می سخن بگو و کمتر در پی راز روزگار باش؛ این معما را هیچکس با خرد نگشوده و نخواهد گشود.
بازگشت به بیت ۸غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ / که بر نظمِ تو اَفشانَد فَلَک عِقد ثُریّا را
ای حافظ، غزل سرودی و سخن گرانبها آفریدی؛ بیا و آن را خوش بخوان تا آسمان گردنبند ثریا را بر شعر تو بیفشاند.
بازگشت به بیت ۹غزل با اغراقی عاشقانه آغاز میشود: گوینده حاضر است در برابر دلبری معشوق، شهرهای نامبرده را ببخشد. سپس لذتهای زمینی، باده و چشماندازهای دلانگیز را در برابر نعمتهای بهشتی مینشاند و از شور و آشوبی میگوید که زیبایی دلبران در دل برمیانگیزد. در ادامه، عشق را نیرویی مینمایاند که پردهپوشی را کنار میزند، و پاسخ عاشق را در برابر تلخی معشوق، دعا و پذیرش نشان میدهد. بخش پایانی از پند پیر دانا و ناتوانی حکمت در گشودن راز جهان میگوید و سرانجام با خطاب به حافظ، غزلسرایی را به اوج میرساند. لحن شعر میان شیفتگی، سرخوشی، اندرز و تأمل در نادانی انسان درباره راز دهر در رفتوآمد است.
نیت کنید و بگذارید دیوان حافظ برای شما یک غزل بگشاید.