مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
۱از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
۲زآتش وادی ایمن نه منم خُرّم و بس
موسی آنجا به امید قبسی میآید
۳هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی میآید
۴کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
۵جرعهای دِه که به میخانهٔ ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی میآید
۶دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
۷خبر بلبل این باغ بپرسید که من
نالهای میشنوم کز قفسی میآید
۸یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی میآید
۹