خوشا روزگاری خوشا نوبهاری
نجوم پرن رست از مرغزاری
۱زمین از بهاران چو بال تذروی
ز فواره الماس بار آبشاری
۲نپیچد نگه جز که در لاله و گل
نغلطد هوا جز که بر سبزه زاری
۳لب جو خود آرائی غنچه دیدی
چه زیبا نگاری چه آئینه داری
۴چه شیرین نوائی چه دلکش صدائی
که می آید از خلوت شاخساری
۵بتن جان بجان آرزو زنده گردد
ز آوای ساری ز بانگ هزاری
۶نوا های مرغ بلند آشیانی
در آمیخت با نغمه جویباری
۷تو گوئی که یزدان بهشت برین را
نهاد است در دامن کوهساری
۸که تا رحمتش آدمی زادگان را
رها سازد از محنت انتظاری
۹چه خواهم درین گلستان گر نخواهم
شرابی ، کتابی ، ربابی نگاری
۱۰سرت گردم ای ساقی ماه سیما
بیار از نیاگان ما یادگاری
۱۱به ساغر فرو ریز آبی که جان را
فروزد چو نوری بسوزد چو ناری
۱۲شقایق برویان ز خاک نژندم
بهشتی فرو چین به مشت غباری
۱۳نبینی که از کاشغرتا به کاشان
همان یک نوا بالد از هر دیاری
۱۴ز چشم امم ریخت آن اشک نابی
که تأثیر او گل دماند ز خاری
۱۵کشیری که با بندگی خو گرفته
بتی می تراشد ز سنگ مزاری
۱۶ضمیرش تهی از خیال بلندی
خودی ناشناسی ز خود شرمساری
۱۷بریشم قبا خواجه از محنت او
نصیب تنش جامهٔ تارتاری
۱۸نه در دیدهٔ او فروغ نگاهی
نه در سینهٔ او دل بیقراری
۱۹از آن می فشان قطره ئی برکشیری
که خاکسترش آفریند شراری
۲۰