ز سلطان کنم آرزوی نگاهی
مسلمانم از گل نسازم الهی
۱دل بی نیازی که در سینه دارم
گدا را دهد شیوهٔ پادشاهی
۲ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ من
فرو ریزم او را به برگ گیاهی
۳چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من
به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی
۴اگر آفتابی سوی من خرامد
به شوخی بگردانم او را ز راهی
۵به آن آب و تابی که فطرت ببخشد
درخشم چو برقی به ابر سیاهی
۶ره و رسم فرمانروایان شناسم
خران بر سر بام و یوسف به چاهی
۷