با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
۱گفتند جهان ما آیا بتو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن
۲در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست
با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن
۳ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت
این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن
۴تو سوز درون او ، تو گرمی خون او
باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن
۵عقل است چراغ تو در راهگذاری نه
عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن
۶لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم
لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن
۷