من هیچ نمیترسم از حادثهٔ شبها
شبها که سحر گردد از گردش کوکبها
۱نشناخت مقام خویش افتاد به دام خویش
عشقی که نمودی خواست از شورش یاربها
۲آهی که ز دل خیزد از بهر جگرسوزی است
در سینه شکن او را آلوده مکن لبها
۳در میکده باقی نیست از ساقی فطرتخواه
آن می که نمیگنجد در شیشهٔ مشربها
۴آسوده نمیگردد آن دل که گسست از دوست
با قرأت مسجدها با دانش مکتبها
۵